حكيم زجاجى
187
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
چنين گفت با شاه سالار خوان * كه اى راحت جان پير و جوان . . . خورد * تو برگرد اين تا به فردا مگرد چو باشد تهى معده انجير تر * تو را سود دارد ، كند تازهتر به دو گفت پيش آر تا بنگرم * چو باشد نكو ناشتا هم خورم . . . بنگريد * دلاور چو با خايه انجير ديد 40 از آن هر دو مهتر به خوردن گرفت * ره آرزوها سپردن گرفت بخورد آن همه پاك ، چيزى نگفت * چو شد سير زد تكيه برجا بخفت . . . دگر برنخواست * چو با خاك پر خوردنش كرد راست سزد گر تو كم خوردن آيين كنى * بر آن كس كه پر خورد نفرين كنى از اين قصه اين جاى ، آن خواستم * كه رخسار حكمت بياراستم 45 . . . خورى * به پند بزرگان روان پرورى چو بسيارخواره بود شهريار * رعيت شود بر پى او سوار وگر در عمارت كند ميل و راى * ده و باغ و پاليز و كاخ و سراى . . . صبح و شام * چو مأمون كه باشد به امر امام عمر پور عبد العزيز امير * كه چون او نبودست روشنضمير 50 ورا كار بد عدل و بذل و نماز * دلش دور بودى ز آز و نياز . . . او داشتند * به طاعت سر خود برافراشتند مزاج جهان دارد اى ماه شاه * نمانده ره و رسم او را تباه رعيت كند آنچه آن شاه كرد * مرا عقل از آن كار آگاه كرد . . . شاه روى زمين * قتيبه در آن سال شد سوى چين 55 ز تركان چين بىكران برده كرد * فرستاد نزديك فغفور مرد كه سوگند خوردم به دين و به داد * كه خاك زمين تو بر سان باد . . . به پى بسپرم * ز قوم تو برده برون آورم چو بشنيد فغفور چين آن پيام * فرستاده را گفت كاى خويشكام امير تو را نيست لشكر بسى * به مردى فزون نيست ازهركسى 60 . . . مرا بسپرد * و يا زاين بروبوم برده برد شما را هميندم درآرم ز پاى * سر همگنان را ببرم به جاى